معماری
خانه / استاد علوی / سخنرانی ها / جلسه عمومی ۱۹ اردیبهشت ۹۶- شماره ۲۵۱

جلسه عمومی ۱۹ اردیبهشت ۹۶- شماره ۲۵۱

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بِسْمِ اللَّه‏الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‏

الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد واله الطاهرین سیما بقیه‏الله فی السموات و الارضین

مسئله ریاست و مدیریت از توابع بحث امامت هستند. اصولا کار مدیران، کار امامتی است. برخی مسئولیت‏ها نبوتی و برخی امامتی هستند؛ کار نبوتی، کار تربیتی و فرهنگی است که همه انسان‏ها وظیفه دارند به مقدار توانایی و ظرفیت خود انجام دهند و همچنین تلاش کنند روز به روز آن را افزایش داده و تقویت کنند. کارهای فرهنگی، آموزش دادن به مردم، راهنمایی کردن و علم دادن به مردم، کارهای نبوتی هستند. اما کارهای مدیریتی و اجرایی اینگونه نیستند، همانطور که در مباحث گذشته بارها به این نکته اشاره شد، انسان با تعالیم اسلامی نباید به دنبال ریاست، مقام و پست‏های اجرایی باشد، بلکه باید از چنین پست‏هایی فرار کند.

امیرالمونین علی علیه السلام آنگاه که محمد ابن ابی بکر را به عنوان والی مصر مبعوث کرد، برای او نامه‏ای فرستاد و در آن نامه او را نصایحی کرد. مطالب بسیار عجیبی در این نامه امیرالمومنین(ع) وجود دارد؛ محمد ابن ابی بکر پسر ابوبکر بود اما از آنجائیکه در دوران طفولیت، پدرش، ابوبکر از دنیا رفت، زیر نظر امیرالمومنین(ع) تربیت شد و رشد کرد لذا جزء اصحاب و یاران وفادار و خاص امیرالمومنین(ع) بود و در راه امیرالمومنین(ع) نیز به شهادت رسید. فرزند ابوبکر بود اما اختلاف بسیاری با پدرش داشت. ازآنجائیکه تحت تربیت امیرالمومنین(ع) رشد کرده بود، مسئله ولایت را به خوبی فهمیده بود و اسلام ناب را درک کرده بود. حتی نقل شده که امیرالمومنین(ع) فرمود این پسر من است که از پشت ابوبکر به دنیا آمده است. او با خواهرش عایشه هم اختلافات شدیدی داشت، عایشه شدیدا با امیرالمومنین علیه السلام و اهل بیت مخالفت می‏کرد و محمد ابن ابی بکر در مقابل عایشه می ‏ایستاد.

در جنگ جمل نیز محمدابن ابی بکر در رکاب امیرالمومنین(ع) جنگید. در جنگ جمل هفتاد هزار مسلمان کشته شدند، فتنه‏ای که طلحه و زبیر بر پا کردند و عایشه را بهانه و وسیله‏ای برای فریب قرار دادند. عایشه در شتری نشسته بود و این جنگ را رهبری می‏ کرد و آنگاه که امیرالمومنین(ع) دید کشتار زیاد و جنگ سخت شده است دستور داد که شتر را بکشید. فتنه‏ای بود که برپا شده بود و در فتنه افرادی که بصیرت نداشته باشند، فریب می‏ خورند. فتنه مانند همین ریزگردهاست وقتی که زیاد می‏شود و هوا خیلی غبارآلود می‏ گردد، انسان اشیاء نزدیک خود را نیز نمی‏ تواند تشخیص دهد. تنها عقلی که عن الله باشد، می‏ تواند در فتنه حق را تشخیص دهد. عقل عن الله یعنی عقلی که از خدا به ارث برسد و عقل‏های معمولی در چنین شرایطی توانایی تشخیص ندارند. آن عقلی که به ولی خدا وصل می‏ شود، می‏ تواند حق را بشناسد زیرا تلاش می‏ کند علم و اطلاعات و آگاهی خود را از او که منبع صحیح است بگیرد و بصیرت به همین معناست.

حال در چنین شرایطی امیرالمومنین(ع) فرمود به جای این که این افراد که فریب خورده‏اند و عقلشان نمی‏رسد و دچار فتنه شده‏اند را بکشید، آن شتر را بکشید زیرا که عایشه که در آن شتر قرار گرفته، این افراد را تحریک می‏ کند. او را بزنید تا جنگ تمام شود. همین کار را هم کردند، شتر را پی کردند و روی زمین افتاد. اطرافیان و کسانی که از شتر محافظت می ‏کردند، کشته شدند و جنگ خوابید. در این هنگام امیرالمومنین علیه‏السلام بلافاصله به محمد ابن ابی بکر گفت برو و خواهرت را دریاب و مواظبش باش، محمد ابن ابی بکر بلافاصله آمد و سعی کرد عایشه را از محمل خارج کند که عایشه فریاد زد که دارند به حریم رسول خدا اهانت می‏ کنند. محمد ابن ابی بکر به او گفت من، محمد برادرت هستم. عایشه آنجا گفت تو الخبیث ابن الطیب هستی یعنی تو آن خبیثی هستی که پسر طیب بودی اما محمد ابن ابی ابکر گفت نه بگو الطیب ابن الخبیث. محمد ابن ابی بکر شعر زیبایی نیز در حقانیت علی(ع) و مذمت پدر خود سروده است:

یا ابانا قد وجدنا ما صلح‌        خاب من انت ابوه و افتضح‌        انما اخرجنى منک الذى‌        اخرج الدر من الماء الملح‌

انسیت العهد فى خم و ما      قاله المبعوث فیه و شرح‌     فیک وصى احمد فى یومها       ام لمن ابواب خیبر قد فتح‌

ما ترى عذرک فى الحشر غدا                      یا لک الویل اذا الحق اتضح‌                        و علیک الخزى من رب السماء

کلما ناح حمام او صدح‌        یا بنى الزهراء انتم عدتى‌        و بکم فى الحشر میزانى رجح‌        و اذا صح ولائى لکم‌

«اى پدر آنچه راه صلاح و درستى بود ما (در نتیجه پیروى از على علیه السلام) پیدا کردیم،زیانکار و رسوا است کسى که پدرش تو باشى / مرا از صلب تو بیرون آورد آن (خدائى) که مروارید را از آب شور (دریا) بیرون آورد.
آیا تو (باین زودى) عهد خلافت را که پیغمبر مبعوث در غدیر خم (درباره على علیه السلام) فرمود و شرح داد فراموش کردى؟ آیا در آنروز پیغمبر احمد مختار درباره تو وصیت کرد یا در مورد آنکه درهاى خیبر را گشود؟
فرداى قیامت در محشر عذرت را چه میبینى (که خلافت را غصب کردى) واى بر تو چون حق آشکار شود.
و از پروردگار آسمان بر تو رسوائى و خوارى باد هر زمانیکه کبوترى نوحه کند و یا بخواند (براى همیشه) .
اى اولاد فاطمه شمائید پناهگاه من و بوسیله ولایت شما در محشر میزان اعمال نیک من سنگینى خواهد کرد.
و چون دوستى و اخلاص من براى شما سالم و بى عیب باشد باکى ندارم چه سگى پارس کند (از مخالفت ابو بکر چه ضرر می رسد.»

به هر صورت این شخص از اصحاب امیرالمومنین علیه السلام بود که معاویه او را به طرز سوزناکی ترور کرد. امیرالمومنین(ع) نامه‏ای به او می‏نویسد که از طرف من برو و والی مصر بشو و در این نامه تذکرات مهمی به او گوشزد می‏ کند. مرحوم سید رضی این نامه را در نهج‏البلاغه آورده است، این نامه جزء نامه‏هایی است که از نظر ادبی بسیار بلیغ و فصیح است و مطالب و مضامین بسیار بلندی دارد زیرا تمامی سخنان امیرالمومنین(ع) در نهج‏البلاغه نیامده است بلکه سخنانی که جنبه‏های ادبی آن بیشتر است، انتخاب شده است. نهج‏البلاغه یعنی روش بلاغت، روشی که انسان رسا و بدیع سخن بگوید.

امیرالمومنین(ع) در این نامه به محمد ابن ابی بکر مطالبی را تذکر می‏ دهد ازجمله این که به او می ‏فرماید: مبادا از این که من این حکم را به تو دادم و والی مصر شدی، خوشحال شوی بلکه نگران باش و بترس از این که این پست و این مقام را به دست آورده‏ای زیرا مسئولیتت سنگین شده و باید بیشتر پاسخگو باشی، باید بیشتر کار کنی و بیشتر مواظب باشی، این مسئولیت چیزی نیست که انسان از به دست آوردنش خوشحال باشد. البته آن قسمت جای خوشحالی دارد که انسان بگوید امیرالمومنین علیه السلام به من اعتماد کرد، این خیلی ارزش دارد و افتخار است اما امیرالمومنین علیه السلام می ‏فرماید از این که این حکم را به تو داده ‏اند، بترس.

در روایات آمده است:

(مَنْ طَلَبَ الرِّئَاسَهَ هَلَکَ)[۱]

«هر کس دنبال ریاست باشد، هلاک می‏ شود.»

و این بینش عرفان مقربین است. انسان‏ها اگر بدانند که چه مسئولیت سنگینی به دوششان قرار داده می‏ شود، هیچگاه طالب گرفتن پست و مقام نمی‏ شوند. طالب پست و مقام بودن ناشی از دو حالت است؛ یا ناشی از حماقت و جهالت است یا ناشی از احساس تکلیف است، حد وسط و سومی وجود ندارد. کسانی که به دنبال ریاست هستند، یا احمق احمقند یا خیلی فداکار هستند که هستی خودشان را فدا می‏ کنند زیرا در روایت آمده است آخرین کسانی که به حسابشان رسیدگی می‏ شود، روسا و افراد دارای مقام هستند. گاهی مواقع چندین هزار سال لب جهنم می‏ نشینند تا به حسابشان رسیدگی شود حال هرچه درجه مدیریتشان بالاتر و کلان‏تر باشد، بیشتر باید منتظر بمانند.

لذا کسانی که دنبال پست و مدیریت هستند احمق و جاهلند در صورتی که ظاهرا کسی باید این پست‏ها را بگیرد که بسیار عاقل و مدیر و مدبر باشد و درواقع کسانی این پست‏ها را می ‏گیرند که احمق‏ترین افراد هستند زیرا یا نمی‏ فهمند یا ایمان و اعتقاد ندارند. در آیات و روایات بسیاری آمده است که دنبال ریاست و مدیریت نباشید که بسیار خطرناک است. انسان قبل از این که در چنین مقامی قرار گیرد، روزی از جانب خداوند دریافت می‏ کند و می‏ خورد اما آنگاه که در چنین مقامی قرار گیرد، بابت هر ریالش باید حساب پس بدهد.

به حضرت لقمان گفتند بین پیامبری و حکمت کدام را انتخاب می‏ کنی؟ گفت حکمت را، پرسیدند چرا؟ گفت اگر خداوند به من پیامبری را تکلیف کرده باشد، من قبول می ‏کنم زیرا می‏دانم خدا کمکم می ‏کند و مرا رها نمی ‏کند اما اگر در اختیار خودم باشد قبول نمی‏ کنم زیرا من نمی‏ توانم از عهده تکالیفش برآیم و می ‏ترسم. اگر به فردی تکلیف شود که باید پست یا مقامی را قبول کند، چون آنها انسان را کمک و حمایت می‏ کنند انسان باید بپذیرد اما اگر تکلیف نکنند، عاقل هیچگاه به دنبال این کارها نمی ‏رود. لذا افرادی که از جانب اولیای خدا به آنها تکلیف نشده است شیطان هستند و اگر خود احساس تکلیف می‏ کنند باید بدانند این احساس از جانب هوای نفس آنهاست. پس سایر افراد یک جامعه که موظف هستند یکی از افرادی را که کاندید شده‏اند انتخاب کنند، باید بترسند که با رای اشتباه خود سبب شوند یک شیطان بیاید و حاکم شود. لذا اینگونه نیست که فرد گمان کند این یک مسئله شخصی است و دوست دارد به این فرد رای دهد حتی اگر این مسئله باعث بدبختی او شود، این یک مسئله اجتماعی است و او در تمامی جرم‏هایی که آن فرد مرتکب می‏ شود شریک است. پس به طور کلی باید آگاهانه در انتخابات شرکت کرد و آگاهانه رای داد.

بنابراین افرادی که بدون احساس تکلیف آمده‏اند، هوای نفس و شیطان آنها را وارد میدان کرده است، این افراد احمق‏ترین و بی‏ایمان‏ترین افراد هستند زیرا اگر به آخرت ایمان و اعتقاد داشته باشند، می‏ترسند و دنبال این کارها نمی‏آیند. این افراد به آخرت و قیامت ایمان ندارند به همین دلیل می‏ خواهند در همین عمر کوتاه، دنیای خود را تامین کنند و احمق‏تر از این افراد همان همج‏الرعا هستند که به آنها رای می‏دهند و آنها را سر پا نگه می‏ دارند.

عده‏ای خدمت امام(ره) آمدند و گفتند: آقا ما در دربار قلم‏تراش هستیم و کار دیگری انجام نمی ‏دهیم، امام فرمود همین قلم تراشیدن کمک به ظالم است و باعث می‏ شود فردای قیامت با آنها محشور شوید. گفتند ما اگر این کار را هم نکنیم، از گرسنگی می‏ میریم و تنها راه کسب درآمد ما همین است اما امام فرمودند حق ندارید این کار را انجام دهید.

صفوان جمال خدمت امام صادق(ع) آمد و گفت: من تنها شترهایم را برای حج به درباری‏ها کرایه می‏ دهم و خودم هم با آنها نمی ‏روم. شترهایم را تنها برای سفر حج به آنها کرایه می ‏دهم که بروند زیارت کنند نه این که بروند بجنگد یا ظلم کنند خودم هم با آنها نمی‏ روم که در راه به اینها خدمتی نکرده باشم. امام فرمود: تو دلت می‏ خواهد که اینها صحیح و سالم برگردند و پول تو را بدهند؟ گفت: بله دلم می ‏خواهد سالم برگردند. امام فرمود همین قدر که دلت می‏خواهد سالم برگردند، در گناه آنها شریک هستی و همین حس تو گناه است. صفوان هم رفت و همه شترهایش را فروخت و گفت من از گرسنگی بمیرم بهتر از این است که حتی به این اندازه به آنها خدمت کرده باشم. هارون‏الرشید هم که از این موضوع مطلع شد از او پرسید که چرا شترهایت را فروختی؟ صفوان پاسخ داد که دیگر نمی ‏توانم شتر نگه دارم و خسته شدم اما هارون‏الرشید گفت من می‏ د انم چه کسی به تو گفته شترهایت را بفروشی و اگر به خاطر خدمتی که تا به حال به ما کردی نبود می ‏دادم جلاد شکنجه‏ات کند و حقت را کف دستت بگذارد.

مسئله خدمت به ظالم، مسئله بسیار مهمی است که باید به آن توجه ویژه داشت. مسئله دیگری که باید به آن توجه داشت این است که نباید به این اکتفا کرد که فردی به زبان بگوید من احساس تکلیف کردم زیرا همه پیش خود احساس تکلیف می‏ کنند، احساس تکلیف ضوابط دارد که اگر طبق آن ضوابط باشد قابل قبول است.

صدام هم می‏گفت من برای مردم عراق احساس تکلیف می‏ کنم، بوش هم می‏ گفت من برای مردم آمریکا احساس تکلیف می‏کنم، شاه نیز کتابی به نام “ماموریت برای وطنم” نوشت، یزید هم احساس تکلیف می‏ کرد که امام حسین(ع) را بکشد، آن که احساس تکلیف نیست. احساس تکلیف دو معیار مهم دارد؛ اول این که یک فرد عالم، عابد، زاهد و باتقوا به شخص تکلیف کند، دوم این که اگر چنین فردی این کار را نکرد و شخص خود احساس تکلیف کرد و این احساس تکلیف را به علمای زاهد عرضه کرد و آنها تایید کردند، این احساس تکلیف او درست است. امام خمینی رضوان الله تعالی علیه هم با آن عظمتش آنگاه که احساس تکلیف کرد دو حالت دارد؛ یا از بالا یعنی از طرف امام زمان(ع) به ایشان امر شد که باید این کار را انجام دهی یا اگر هم امام زمان(ع) امر نکرده باشد، علما و زهاد و مراجع هم ردیف ایشان همگی این احساس تکلیف را تایید کردند. لذا برای امام خمینی(ره) نیز یقینا یکی از این دو حالت اتفاق افتاد، اگر اطمینانی در مورد حالت اول وجود نداشته باشد، حالت دوم قطعا اتفاق افتاده است. در غیر این صورت حتی از امام خمینی هم نباید اطاعت کرد.

 هر کسی وارد صحنه اجتماع می ‏شود، باید تکلیف شرعی با ضابطه به دوشش آمده باشد. این که افرادی می‏ گویند من استخاره کردم و خوب آمد لذا کاندید شدم، قابل قبول نیست مگر با استخاره می‏ توان سرنوشت مملکت را به دست گرفت و اگر به کسی تکلیف نشده بود، او شیطان است و به شیطان نباید رای داد، نباید کمک و حمایت کرد، مردم باید این مسئله را بدانند زیرا که خطر بسیار بزرگی است.

خود مقام معظم رهبری آنگاه که به رهبری انتخاب شدند، ابتدا به هیچ وجه رهبری را قبول نمی‏کردند، استدلال می‏ کردند و می‏گفتند من نمی‏ توانم و نه تنها میل به قبول این مقام ندارم بلکه توانایی چنین مسئولیتی را نیز ندارم، فرد دیگری را انتخاب کنید و من کمک می‏ کنم و هر کاری از دستم برآید انجام می‏ دهم اما آنگاه که ایشان دیدند این مسئولیت از طرف بزرگان به ایشان تکلیف شد، قبول کردند که این مسئولیت را بپذیرند و محکم ایستادند. لذا آنگاه که فردی به امر بزرگان مسئولیتی را می ‏پذیرد، حتی اگر خود میل نداشته باشد حال که این مسئولیت را پذیرفته است باید با تمام توان خود کار کند و چیزی کم نگذارد. به عنوان مثال ابوبکر از این که چنین مسئولیتی را قبول کرده بود پشیمان شده بود و همواره می‏ خواست که کناره‏گیری کند زیرا معتقد بود از پس چنین مسئولیتی برنمی آید لذا نمی‏توانست به خوبی کار کند. بنابراین زمانی که به شخصی تکلیف شد و او طبق ضوابط دینی و الهی مدیریتی را قبول کرد، دیگر باید محکم بایستد و مقام معظم رهبری فرمودند من بعد از آن محکم ایستادم. خداوند در قرآن می ‏فرماید:

﴿یا یَحْیى‏ خُذِ الْکِتابَ بِقُوَّه…﴾[۲]

«اى یحیى! کتاب را به قوت و نیرومندى بگیر…»

پس زمانی که به فردی مقامی تکلیف شد، باید با قدرت بایستد و با تمام نیرو کار کند و خدمت کند. اینها ملاک‏هایی است که انسان باید در شناخت افراد در نظر بگیرد، حال گاهی مواقع دو نفر خوب هستند، یکی صالح و دیگری اصلح است. از نظر عقلی و شرعی باید او که اصلح است انتخاب شود اما گاهی ممکن است شرایط به گونه‏ای باشد که اصلح  این باشد که صالح انتخاب شود. گاهی مواقع انسان اگر بخواهد اصلح را انتخاب کند، ممکن است اصلا او انتخاب نشود اما اگر صالح را انتخاب کند، به احتمال خیلی زیاد انتخاب خواهد شد. لذا گفته شده است شرایط به گونه‏‏ای است که اصلح این است که صالح انتخاب شود.

ائمه علیهم السلام نیز همواره به همین ترتیب عمل می‏ کردند به عنوان مثال آنگاه که امیرالمومنین(ع) مالک اشتر را به جای محمد ابن ابوبکر می ‏فرستد، علتش همین مسئله بوده است یا در جای دیگر ایشان به جای کمیل شخص دیگری را قرار می ‏دهد. کمیل بن زیاد شخصیت بسیار بزرگ و از خواص یاران امیرالمومنین(ع) بوده است. امیرالمومنین(ع) اسرار پیچیده عالم خلقت را به کمیل می‏ فرموده است و کمیل مقام بسیار بالایی داشته اما برای بعضی از کارها صلاحیت نداشته است. به عنوان مثال در یک ماموریت سهل‏انگاری کرد و همین مسئله باعث شد افراد بسیاری توسط سربازان معاویه کشته شوند لذا امیرالمومنین(ع) با همین کمیل برخورد کرد که انسانی که مسئولیتی به عهده گرفته است نیاید فقط قرآن بخواند و روزه بگیرد بلکه باید مدیریت هم داشته باشد و کسی را که در چنین مقام عرفانی نبود، به جای او قرار داد. این موارد مصداق‏های قاعده‏ای است که ذکر شد که گاهی مواقع اصلح این است که صالح روی کار آید. بنابراین این مطالب را باید در جامعه پخش کرد تا به گوش مردم برسد و مردم نسبت به این مسائل آگاه شوند.

انسان در انتخاب مدیران جامعه خود هر چه تلاش و کوشش کند، ثوابش از هزاران نماز شب و هزارن روزه ماه رجب و شعبان و هزارن عبادت دیگر بالاتر است زیرا انسان باید ولی‏شناس باشد و ولی‏شناسی مقام بسیار والایی است.

لذا مباحثی که مطرح شد برای شناخت اولیاء و مدیران و به طور کلی شناخت شخصیت‏هایی است که به نحوی زندگی افراد جامعه تحت اختیار آنهاست؛ افرادی مانند روسای جمهور، وزرا، نماینده‏های مجلس و … که زندگی مادی افراد جامعه در دست آنهاست یا افرادی مانند مراجع تقلید، اولیای الهی، پیران و اساتید که زندگی معنوی افراد جامعه در دست آنهاست. لذا به هر دو دسته باید توجه داشت زیرا در اسلام بین ماده و معنا فاصله‏ای نیست، امور مادی و معنوی به هم پیوند خورده است، تا دنیا اصلاح نشود آخرت نیز اصلاح نخواهد شد. انسان باید آخرت را از همین دنیا بسازد پس موظف است این دنیا را اصلاح کند تا آخرتش نیز اصلاح شود. بنابراین هر فردی باید در انتخاب اولیا بسیار دقت کند و همچنین مردم جامعه را نیز آگاه کند. خداوند نعمت‏های فراوانی به انسان عطا کرده است ازجمله چشم، گوش، عقل، حواس، طبیعت، آب، کوه، دریا، از همه بالاتر وجود که حقیقتا نعمتی بالاتر از وجود نیست اما خداوند برای هیچ یک از این نعمت‏ها به گردن انسان منت نگذاشته است اما آنجا که ولی خود را معرفی می ‏کند، منت می‏ گذارد زیرا ولی خدا از وجود و هستی نیز بالاتر است و به همین دلیل است که شیعه حقیقی اولیای خود را از هستی خود نیز بیشتر دوست دارد و باید خود را فدای او کند. خداوند در قرآن می‏ فرماید:

﴿لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنینَ إِذْ بَعَثَ فیهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِم…﴾[۳]

«یقیناً خدا بر مؤمنان منّت نهاد که در میان آنان پیامبرى از خودشان برانگیخت…»

آنگاه که خدا ولی و پیامبر خود را می‏ فرستد، منت می‏ گذارد زیرا مقام اولیای خدا بسیار بالاست و این عمل خداوند و وجود اولیا بسیار ارزشمند است. تا زمانی که ولی‏شناس در جامعه‏ای باشد، آن جامعه روی سعادت را می‏ بیند اما اگر ولی‏شناس در جامعه نباشد آن جامعه بدبخت است. برای یک جامعه آزادی، استقلال، ثروت و … خوشبختی نمی ‏آورد وجود اولیای الهی و شناخت آنهاست که سبب خوشبختی جامعه می‏ گردد. این که خداوند می‏ فرماید ﴿لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنینَ﴾ یکی از معانی مَنَّ یعنی سنگین یعنی خداوند نعمت سنگینی برای انسان قرار داده است.

[۱] بحارالنوار، جلد ۱۰، ص ۲۴۶

[۲] آیه ۱۲، سوره مریم

[۳] آیه ۱۶۴، سوره آل عمران

همچنین ببینید

جلسه عمومی ۵ اردیبهشت ۹۶ – شماره ۲۴۹

جلسه ۲۴۹                                                                                                ۰۵/۰۲/۱۳۹۶ اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بِسْمِ اللَّه‏ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‏ الحمدلله رب العالمین …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *